تاریخ: 1388/11/19 23:10 - کد مطلب: 9123

یک اربعین فراق

نویسنده: زهره مظفر

همسر محمد جواد مظفر در نوشته ای کوتاه خطاب به همسر در بندش که بیش از 40 روز از دستگیری وی می گذرد فراق نامه ای نگاشته است.

متن این دلنوشته به شرح زیر است:

بسم الله الرّحمن الرّحیم
لاَ اِلهَ الّاَ اَنت سُبحانَكَ اِنّی كُنتُ مِنَ الظَّالِمین فَاستَجَبنَا لَهُ وَ نَجَّینَاهُ مِنَ الغَم و كَذلِكَ نُنجِی المُومِنین

در آستانه اربعین حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام آسمان چه غمگنانه می گرید؛ من در سرمای بهمن در فراق چهل روز دوری از مهربانم! عجب زمستانی است... گفتم بهمن ! یادم می آید آبان 1357 را كه پس از تعطیلی دانشگاه‌ها تو و من و آزاده 5/1 ساله به شیراز رفته بودیم و بهمن 1357 قرار بود جان وطن سوی تن آید،همین شد كه با كاروانی از دوستان به تهران باز گشتیم ودر منزل برادر همیشه مخلص اسلام و انقلابی‌ات،عباس آقا، او وخانواده‌اش را به زحمت انداختیم. چنان تعدادمان زیاد بود كه شبها در آشپزخانه هم جای خفتن نبود ... همه منتظر دوازدهم بهمن بودیم .تو به همراه شهید حسن اجاره‌دار(كه آن زمان به نام آقای حسنی می شناختمش)و چند تن دیگر از دوستانت در كمیته استقبال از امام در‌ فرودگاه مهرآباد از شب قبل مستقر شدید و ما ساعت 7 صبح در بهشت زهرا... عجب روزهای پرشوری بود. اما بهمن امسال چنان سرد است كه:اگر دست محبت سوی كس آری به اكراه آورد دست از بغل بیرون كه سرما سخت سوزان است!
هفته قبل به همراه حدود بیست تن از همسران و دختران دوستان در بندت برای دیدار از برخی نمایندگان مجلس به‌آنجا رفتیم اما نمی‌دانم كه ما در برون چه كردیم كه به حرم خانة خودمان! – خانة ملت – راهمان ندادند!(همان‌گونه كه بارها برگة ردّ صلاحیت تو را به‌دلیل عدم التزام عملی به اسلام ...!! به دستت دادند) سرما بر استخوانم نشست، به سردی كردستان!یادت می‌آید كردستان را،چند روزی بودكه امام در مدرسة رفاه بودند.تو یك پایت درمدرسة رفاه بود و یك پایت در خیابان تا آنجا كه اصلاً آزاده را نمی‌دیدی،صبح كه می‌رفتی خواب بود و شب كه می‌آمدی باز خواب! هفدهم یا هجدهم بهمن بود كه گفتی باید به كردستان برویم.تو و من و آزاده وآن دوست شیرازی (عموقاسم)در مسافرخانه‌ای درسقزماندیم. مسافرخانه‌ای سرد و نمناك كه تنها مسافرش ما بودیم!صاحب مسافرخانه با آن هیكل و هیبتش آمد كه بخاری را روشن كند و نشانمان داد كه در زیر لباسش چند اسلحه داشت !او گفت زنش هم كلت كمری به همراه می بردو...!عجب شب سرد و سختی بود تا صبح از وحشت خواب به چشمم نیامد!و در آن مدت هر شب در شهری ماندیم وروزها در جاده‌های سرد و برفی بودیم تا به تهران برگشتیم.بیست ویكم بهمن بود،امام فرمان داده بودكه حكومت نظامی (5/4 عصر )را نادیده بگیرید و همه در خیابان بودند، عجب روزی به‌گمانم شنبه بود... یادت هست فردا صبح روز بیست ودوم بهمن،شب تا صبح صدای‌گلوله بود و آژیر آمبولانس!هرچه مادرت (خدایش بیامرزد)اصراركرد نرو! رفتی... پادگان عشرت‌آباد بود و صدای تیراندازی قطع نمی‌شد. ساعت حدود6 صبح، هوا گرگ و میش بود، خیلی طول كشید نیامدی آمدم كه بیابمت، روبروی پادگان كنار درخانه‌ای پنهان شده بودی، چند نفری بودید، گفتم این جا چه می‌كنی؟! بالای سرت را نشانم دادی كه به فاصلة ده سانتی متری‌ات گلوله‌ای اصابت‌كرده بود وگچ و خاكش ریخته بود گفتی فرمانده از داخل پادگان تو را فراخوانده بودكه: دستت را روی سرت بگذار‌ و بیا داخل پادگان و سیلی محكمی به گوشت نواخته بود ... همان روز به ظهر نكشید كه پادگان سقوط كرد. چه‌گرم بودند آن روزها...

اینها را برای تو می‌نویسم چون با همه وجودم حس می كنم كه اكنون چه حالی داری! و حال كه می‌اندیشم تو چه پاكی و چه بی‌ریا و نمی‌دانستم بهای پاكی چه سنگین است!یادم می‌آید آنگاه كه مادرت برای اولین بار به خانه‌مان آمد سال دوم دبیرستان بودم و تو سال دوم دانشگاه ملی(شهید بهشتی)و من‌كه فرزند آخر خانواده بودم. همه مخالف بودندكه باید درسشان تمام شود مگر پدرم (خدایش بیامرزد)!دلیل رضایتش چه بود؟طرز نماز خواندنت ...!یادت هست نیمة شعبان سال 1354 را ؟روز عقدمان ،مادرم چه اصراری داشت كه لباس عقدم سبز باشد رنگ چشمان تو!و حالا رنگ چشمان آزاده و فائزه راستی مادرم سخت بیمار است . برایش دعا کن اوتقریباً كسی را نمی‌شناسد مگر گاهی مرا.هم او كه هر روز به زیارتش نایل می‌شوم،مونس تنهایی‌ام در نبودنت!سخن نمی‌گوید و فقط نگاهم می‌كند،نگاهی نافذ كه از هر زبانی گویاتر است و در نگاه پركلامش گم می شوم.راستی هنوز اسمت را یادش هست هرگاه می پرسم آرام می گوید:محمّد جواد.

تو را آزاده می‌دانم ای آزادی خواه ای عاطفة مجسم!یادت هست وقتی فرزندمان به دنیا آمد بهار1356 بود. پدرم در گوشش اذان گفت .جمعه شبی بود،خواهران و برادران من وتو و بچه‌هایشان همه بودند.تو اصرار داشتی نامش آزاده باشد به امید آزادی ایران!قرار به رای گیری شد بین دو نام آزاده و فرزانه و البته آزاده شد كه اگر آزادی نباشد فرزانگی نخواهد بود و نخواهد پایید.
بهمن آمده و دهه‌های فجر می‌آیند و می‌روند و یاد روزهای حضورت در كمیتة استقبال ازامام ومدرسة رفاه،سپاه پاسداران شیراز،شورای‌انقلاب و ...

یادت هست ستاددهة فجرومرارت هایش؟و البته صبوری و پایمردی‌هایت.پایمردی بر پاك بودن و مردم دوستی و خدمت به فرهنگ و پیروی از آن راد مردكه همین جمعة گذشته چهلمین روز درگذشتش بود.
به یاد می‌آورم دلجویی‌هایت از خانواده‌های دوستان دربند را،همراهی هایت با نیازمندان و البته خداوند نیزكرمش را بر ما به اتمام عطاكرده‌كه در این چهل روز به عدد ستاره‌های آسمان دوستان وآشنایان جویای حالت بوده اند وغمخوار ما.وصد البته امیدمان به خداوند رحیم است كه بزرگ داوری است و در نبود توعلیرضادلگرمی‌ام می‌دهد .ودراین ره:

عمری چو مظفر به سر گنج قناعت
منت نه زخویش و نه ز بیگانه كشیدیم

و اینك اربعین سالار شهیدان است و اربعین فراق تووخداوند صبر مرا در این چهل سحرآزموده است و امیدم سر بلندی است و سرافرازی تا از این تنگنا سر به سلامت برون بریم.
«اللّهم اجعل مَحیای مَحیا مُحمّداً وَآل مُحمّد وَ مَماتی مَماتَ مُحمّداً وَآل مُحمّد»
شیعةعلی در راه حسین به امید زنده است و هزینه اش صبر است در قامت زینب پس منّت داریم محنت روزگار كه به لطفش دل بسته ایم و بس.

همسرت، زهره

منبع: ندای سبز آزادی

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
  • ادرس های صفحه وب و نشانی های پست الکترونیک به طور خودکار به لینک تبدیل می شوند.
  • خطوط و پاراگراف ها به طور خودکار تجزیه می شوند.
CAPTCHA
جهت جلوگیری از هرزنگاری، لطفاً به پرسش زیر پاسخ دهید.
Image CAPTCHA
حروف و اعداد را (با توجه به کوچک و بزرگ بودن حروف) از تصویر خوانده و وارد کنید.