محمود دولت آبادی که در نشست شاعران و ادیبان حامیان میرحسین موسوی حاضر شده بود گفت:من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند.
نشست شاعران و ادیبان حامیان میرحسین موسوی که عصر روز 22 اردیبهشت در تالار مسجد امیرالمومنین بلوار مرزداران توسط اعضای ستاد 88 برگزار شد، میهمان ویژه ای داشت. همه آنهایی که گوش به اشعار شاعران سپرده بودند به یکباره متوجه ورود میهمانی شدند که چند نفر او را همراهی می کردند و هر قدم که پیش می آمد سالن به احترامش از جا بلند می شد. محمود دولت آبادی کنار دیوار تالار را که منقوش به تصاویر میرحسین موسوی بود طی کرد و کنار حاضران نشست.
قرار بر سخنرانی دولت آبادی نبود ولی شور و درخواست حاضران او را مجاب کرد تا چند دقیقه ای در جمع دوستداران میرحسین موسوی سخنرانی کند. با تشویق حضار روی سن رفت و بعد از ذکر جمله "خدایا مسجد من کجاست... ای ناخدای من" حرف هایش را این گونه بر زبان آورد:«اگر من اینجا هستم به اعتبار احترامی است که برای دعوت کننده خود قائلم. آقای مسجد جامعی یادآور دورانی از مدیریت فرهنگی هستند که دوره خوبی بود. من نیامدهام برای کسی تبلیغ کنم چرا که اینکاره نیستم. اگر هم چیزی به ذهنم رسیده، در مطبوعات بیان کردهام. فقط می خواهم مروری داشته باشم بر دورانی که در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند. و این بیش از آنکه از نظر من امری تراژیک باشد، یک سوال است.»
دولت آبادی که با لحنی غم آلود و اعتراضی سخن می گفت ادامه داد:«ما در کجا زندگی می کنیم؟ چه مناسباتی با یکدیگر داریم؟ چند سالی است که شده ایم ملت ایران. قبلا امت بودیم. حالا هم در عین اینکه ملت ایرانیم، بخشی از امت محمدی هم هستیم. ولی این چگونه ملتی است که در آن هیچ کس از دیگری خبری ندارد؟ این چگونه ملتی است که هیچ گونه مناسبات انسانی فیمابین در آن برقرار نیست و فقط در آستانه انتخابات است که حق داریم به عنوان ملت مطرح شویم و در جایی جمع شویم و احیانا حرفی بزنیم.»
وی خطاب به مخاطبانش گفت:«من نویسنده مملکت شما هستم. معمولا به مناسبت، برنامه های فرهنگی تلویزیون را نگاه می کنم. و وقتی که دکتر محسن پرویز به عنوان معاون وزیر ارشاد در آن صحبت می کند بیشتر دقت می کنم. در آخرین گفتگوی او که با آقای حیدری در تلویزیون انجام شد، وقتی از وی پرسیدند که چگونه ممکن است که معدود افرادی بر تمام نویسندگان و شاعران و محققان و اندیشمندان این مملکت اشراف داشته باشند، او اول پاسخ داد که ما باید این بحث را در جای دیگری مطرح کنیم ولی بعد گفت که ما بر اساس آیین نامه انقلاب فرهنگی در مورد کتاب تصمیم می گیریم.»
دولت آبادی سپس با لحنی رسا و پرطنین ادامه داد:«من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکهای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود.»
نویسنده رمان های «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» تاکید کرد:«من به مسئولین ارشاد می گویم که آن آیین نامه نه قانونیت دارد و نه مشروعیت. ما قانون اساسی داریم. آن انقلاب فرهنگی باعث شد تا جامعه فرهنگی ایران از مغز تهی شود.»
وی سپس عبدالکریم سروش را خطاب قرار داد و گفت:«آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.»
دولت آبادی به انتخابات هم اشاره کرد و گفت:«من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند و به کسی رای می دهم که به انسجام ملی معتقد باشد. ما را نسبت به هم غریبه کرده اند. اگر کسی که این ستاد مال اوست چنین قابلیتی دارد از رای دادن به او پشیمان نخواهیم شد. مسئله اشخاص نیستند، مسئله یک ملت است. ملت دارد از برکت رفتار آقایان به جان هم می افتد. مملکت داری یعنی مردم را نگه داشتن. زخم زدن به مردم و تاب زخم را آوردن از سوی مردم باید تا به حال حوصله آقایان را هم سر برده باشد. شما با چه مرهمی می توانید به این زخم ها التیام ببخشید؟»

مگر اقای میرحسین موسوی جزو اعضای شورای انقلاب فرهنگی نبودند؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این شعر را من مطمئنم آقای دولت آبادی اینطور نخوانده اند به هر حال اصلش هست خدای را مسجد من کجاست ای ناخدای من
شنیدستی که در دیاری صاحبانش هر صباحی پالانی از برای سواری بر می گرفتندی و به دنبال سواری از حماران و ستوران نغمه ها ساز کردندی. مرایشان را پالانهایی سرخ و سیاه و سلطنتی و انتلکتوئلی و پوپری و دورنگ و ... عرضه گردانیدندی. صاحبان اکتفا به این نکردندی و زیرپالنهایی را طلب نمودندی که این مهم به عهده پالانها گذاشتندی. از قضا پالانها در یونیورسیته ها زیر پالانهایی درخور پیدا کردندی لکن اکثر ساکنین یونیورسیته شیرکانی بودند با خورشیدی بر پشت که نه سواری پالان را بر می تابیدندی و نه سواری صاحبان را. هرآینه که پالانچه ها و پالانهاو صاحبان میخواستندی که بر پشت شیرکان جلوس نمایند ماتحتشان بسوختندی و بگریختندی. اوضاع آنچنان برآن جماعت تنگ آمدندی که شناعت به روی هم پاشیدندی و این شناعت را پالانچه های سرخ و دو رنگ در یونیورسیته تبریز به اوج رسانیدندی. فی الحال پالانچه ها را درقفای قونسولگری اتازونی جمع کردندی و نقشه راه بر آنها بخواندندی و آنها را به میدان فرستادندی تا یونیورسیته ها را موقوف گردانیده آن را انقلاب فرهنگی نامیده و پالانچه های سرخ و دورنگ را اخراج گردانیده به این پندار که شیرکان را رام نمودی.
دو سال و اندی بر این نمط گذشتی، هرآینه شیرکان طلب بیشه می کردندی جواب همان شناعت چینی بود و همان ایام پالانچه های صاحبان، منزلت پیدا نموده به مناصب مختلف حتی فرمانداری و استانداری جلوس نمودندی که اگر بیم جان نبود نامشان ذکر می کردمی. لکن عاقبت احدی از صاحبان ملک از روی سادگی طلب بازگشایی یونیورسیته هانمودی و صاحبان و پالانها که آنروز مر اورا امید امت می دانستندی به او لبیک گفتندی.اما برای بازگشودن از همه شیرکان تعهد و کروکی مفصل گرفتندی و پالانچه های سرخ و دو رنگ را تسویه نمودندی .
شیرکان هر روز بزرگتر می شدندی و خورشید بر پشتشان تافته تر و شمشیر دستشان آخته تر. هرآینه که پالانی هوس پاچه سفتن میکرد تا برای صاحبش از شیران سواری همی گرفتی ماتحت آنچنان بسوختی که به بحر عظمای اطلس و بحر مدیترانه پناه بردی از سوزش آن و عاقبت در مریلند ینگه دنیا و بلژیک و فنارسه و ...پناه بردی یا چونان پالان سرخ با فروپاشی صاحبان بلشویکش ناگزیر در حوض خانه دمای ماتحت به نقصان رسانیدی و همانجا پیر گشتی.
برو سروش سواری خموش گردان که بیدارند در این بیشه همه شیران و گردان
پالان را بنه خرقه را عشق وطن کن که ایران است جاودانه در این گردون گردان
شیرکان حال شیر شدندی و بیشه شیران را چنان ساختندی که احدی از صاحبان و پالانها و پالانچه ها و صاحبان بیشه های جهان نتوانستندی به شیران و شیرکان آن دیار نظر سواری داشتندی .
ارسال نظر جدید